|
دستانم را که به ریسمان محکم نام تو گره می زنم
احساس تلخ سقوط در دلم محو میشود چقدر با نام تو فاصله گرفته ام ؟! تو بگو ... میدانم ... دور شده ام ... به وسعت تمام ثانیه ها ، دقیقه ها ، ساعت ها و روزهایی که غفلت کردم. دامان پر مهر تو را رها کردم ... و محو زیبایی های دنیا شدم و گم کردم تو را ... و گم شدم ... در این بازار پر همهمه ی دنیا و حالا پس از گذشت روزهای از دست رفته دوباره بازگشته ام و بین من وتو به اندازه ی کوهی از غفلت و گناه فاصله افتاده و تو خود می دانی که هیچ حاصلی از این فاصله نبردم جز قلب و روحی خسته و کوله باری سنگین از گناه اما حالا من برگشته ام امیدوار به رحمت بی انتهای تو می خواهم این فاصله ها را پرکنم پناهم می دهی آیا؟؟! دستانم را این بار محکم تر به نام تو گره می زنم و احساس تلخ سقوط در دلم محو می شود چشمان گریانم را می بندم و چیزی در دلم جاری می شود چیزی شبیه صدای سبز دعا «اَمَن یُجیب» دلم در دل کوه طنین می افکند وصدای آمین را از تمام ذرات زمین و آسمان می شنوم انگار تمام ذرات هستی در تکاپو هستند تا مرا به تو برسانند و من دوباره نام تو را صدا می زنم... تو بگو... ای خدای مهربان من پناهم می دهی آیا؟؟!! + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 | ساعت4:0 | توسط فرید
صبح زود باید از خواب دل بکنی و بروی دنبال سرنوشتت .
خواب و بیدار هستی که تنبلیت ناجور گل می کند. همان موقع متقابلا چیز دیگری هم به سراغت می آید؛ به نام «وجدان اخلاقی» و سر صبحی یک جنگ درست و حسابی درونت اتفاق می افتد. منِ تنبلت میگه: «حالا اگه بیدار نشم و کارهای امروزم رو نکنم ، چی میشه؟ اگه تا لنگ ظهر بخوابم کجای دنیا خراب میشه؟» منِ سخت گیرت معتقده که «وقت»، تنها چیزیه که نباید از کفت بیرون بره و طلاست و از این حرفا ... . منِ سخت گیر میگه: «اگه میدونستی امروز مرگت میرسه هم اینقد می خوابیدی؟» اما عمرا ، اگه تو ذره ای تحت تاثیر قرار گرفته باشی ، تا حالا خیلی با این ترس تنبلیت رو کنار گذاشتی، اما کلی وقت گذشته و هنوز نَمُرده ای ... . حالا مرگ برات فرضیه ای است که بارها آزمایش شده ولی به نظریه شدن نرسیده و رد شده است. منِ سخت گیر هنوز کم نیاورده و بلند بلند چیزهایی از دور میگه اما تو با سرعتی عجیب از او فاصله میگیری سرعتی که دوباره تو را از هوشیاری به خوابی عمیق فرو میبرد و فقط از دور میشنوی :«امروز صبح دیگه بر نمیگرده». تووی خواب از این شانه به آن شانه می غلتی ؛ عرق کرده ای اساسی، با ناله ای از خواب می پری . هوا تاریک است . ساعت را نگاه میکنی ؛ سه و نیم نصف شب. دوباره دراز میکشی و به خودت قول می دهی شش صبح بیدار شوی ؛نه از ترس مرگ که به عشق زندگی؛ هر چقدر هم که میخواهد سخت باشد. + نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 | ساعت8:0 | توسط فرید
علاقه و محبت شديدي كه سابقا به تو ابراز مي كردم
دروغ بود و بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم
به دو رويي تو بيشتر پي مي برم و
اين احساس در دل من جا ميگيرد كه بالاخره بايد
از هم جدا شويم ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه
روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي بهاري كوتاه بود
در اين مدت كم به طبيعت فرومايه و هوسهاي پست تو پي بردم و
بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد مطمئن هستم كه
اين خشونت و تنه خوئي بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد
اگر ازدواج ما سر گيرد
تمام عمر با پشيماني خواهي گريست و اگر افسانه آشنايي پايانش جدايي باشد
خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم
اين موضوع را هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش که
اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر
باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو ميخواهم
جواب نامه مرا ندهي چون نامه تو سرتاسر
دروغ و تظاهر است و تنها چيزي كه نداري
محبت است و من تصميم گرفتم براي هميشه
تو و يادگاري تلخ عشقت را فراموش كنم ديگر به هيچ وجه نميتوانم
خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك زندگي تو باشم
و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان
<< دوستت دارم >>
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388 | ساعت1:32 | توسط فرید
در شهری کوچک از ایالات جنوبی آمریکا گروهی نژاد پرست موسوم به گروه کلن بار دیگر شروع به تاخت و تاز کرده بودند. خیاطی یهودی جرات کرده بود دکان کوچک خود را در خیابان اصلی شهر بگشاید . کلن گروهی پسر بچه ی ولگرد را جمع کرد که خیاط را آزار دهند و از شهر بیرون رانند. روزهای پی در پی پسر بچه ها مقابل دکان خیاط می ایستادند و فریاد می کشیدند :«یهود! یهود!». آن وضع برای خیاط جدی و خطرناک بود. آزار بچه ها چنان اثری بر او گذاشته بود که شب ها نمیتوانست بخوابد و با حالتی افسرده به فکر چاره بود. سر انجام از روی عجز نقشه ای طراحی کرد. روز بعد، وقتی پسران ولگرد آمدند تا او را مسخره کنند، خیاط به دم در دکان آمد و به آنان گفت:« از امروز به هر پسری که مرا یهود! صدا کند، یک سکه ی ده سنتی میدهم.» و سپس دست در جیب کرد و به هر پسر یک سکه ی ده سنتی داد. پسرها که از گرفتن سکه خوشحال بودند روز بعد نیز جلوی در دکان جمع شدند و شرع کردند به جیغ کشیدن :« یهووووود یهوووود» خیاط لبخند زنان بیرون آمد و دست در جیب کرد و به هر پسر یک سکه ی پنج سنتی داد و گفت « ده سنت خیلی زیاد است – امروز تنها می توانم پنج سنت بدهم.» پسران پنج سنتی ها را گرفتند و خوشحال رفتند ، زیرا به هر حال پنج سنت نیز برای آنها پولی بود. اما وقتی پسران روز بعد برگشتند که او را هوو کنند، خیاط به هر کدام تنها یک سکه ی یک سنتی داد. پسران فریاد زدند :« چرا امروز تنها یک سنت گیر ما می آید؟» خیاط:«بیشتر از این ندارم.» -پسران:«ولی دو روز پیش به ما ده سنت و دیروز پنج سنت دادی. این یک سنتی انصاف نیست آقا!!» خیاط:«بگیرید یا نگیرید، بیش از این گیرتان نمی آید.» پسران:«تو فکر می کنی ما حاضریم برای یک سنتی نکبت داد بزنیم «جهود»؟» خیاط:«خب نمی خواهید نکنید!» و آنان نکردند .
پی نوشت: این روش رو امتحان کردم جواب داد اگه خواستین شما هم به کارش ببندید به اینصورت که وقتی کسی کاری میکنه که خلاف میل شماست نیازی نیست که به طور مستقیم مخالفت کنید بلکه واسش پاداش در نظر بگیرید. وقتی پاداش رو تموم میکنید دیگه حاضر به انجام آن نخواهد شد. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 | ساعت14:0 | توسط فرید
تفلد تفلد تفلدت مبارک
بیا زندگی رو فوت کن که ۱۰۰ سال شمع باشی!!!! آزاده ی عزیز تولدت مبارک بهترین پیشآمدهای زندگی رو برات آرزو میکنم
+ مجتبی جون , مریمم مرسی به خاطر زحمتی که بهتون دادم + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 | ساعت0:0 | توسط فرید
علم هم از کار خودش سر در نیاورد که ما بیاریم!!! یه روز علم میگه که نوشیدن چای باعث سرطان میشود یه روز هم میاد میگه نوشیدن چای از بروز سرطان جلوگیری می کند. یه روز علم عزیز به این نتیجه میرسه که باید شام خورد یه روز هم به این ادراک میرسه که فقط باید صبحانه خورد!! هر روز علم از خواب بیدار میشه در حالی که خواب جدیدی برا ما دیده . قربانیان بیچاره هم که ماییم بالاخره نفهمیدیم به کدام سازش برقصیم . آن قدر این علم از بدو خلقت بشر تا کنون تناقض گویی کرده که باعث شده بشر اولیه از دست او سر به بیابان بذاره !! اما جالب اینجاست که تا به حال به بهانه ی اینکه خب علم پیشرفت میکنه و اگه مثل قبل باشه و تغییر نکنه که علم نیست، از اتهام دروغگویی مبرا بوده است.اگر با خوشبینی به علم نگاه کنیم باعث شده که تصمیم گیرنده شما باشیدچرا که نمیخواد برای شما تکلیف تعیین کند . اگر با بدبینی به علم نگاه کنیم باعث شده بشریت از آغاز تا کنون از خوردن چیزهایی بر حذر داشته شود که بعدا ثابت شده براش مفید بوده و یا به خوردن و نوشیدن چیزایی تشویق شده که بعدها معلوم شده براش مضر بوده. اما به یه چیز دقت کردید؟ قبلا اینطور بود که اگر میگفتند نوشیدن چای مضر است 5 سال بعد ثابت میکردند که خیر مفید است. اما امروز وقتی یه چیزی رو ثابت میکنند فردا به انکار آن میپردازند. در حالی که یکی نیست یه نامه ی بلند بالا بنویسه و تمام این تناقضات علم رو به روش بیاره و فریاد بر آره که آهای علم عزیز ما آدمیم ،نه موش آزمایشگاهی!! ++ : یه نفر ازم ناراحته در عین اینکه بهش حق میدم ازش خواهش میکنم درکم کنه ... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 | ساعت1:58 | توسط فرید
روح و ضمیر انسان عینا مانند بدن محتاج به تغذیه است. اگر به بدن غذا نرسد
لاغر میشود و اگر مدتی نرسیدن غذا ادامه پیدا کند ، بدن میمیرد و از بین میرود. اگر به روح نیز غذا نرسد لاغر و ناتوان می شود و اگر نرسیدن غذا برای همیشه ادامه پیدا کند ، روح میمیرد.غذای روح البته از جنس گندم و برنج و روغن نیست ، غذای روح علم و عشق و امید و ایمان است. اشتباه اصلی آدمها که در جستجوی سعادت، جان به لب رسانیده اند همین است که تشنگی و احتیاج روح را می خواهند با سیر کردن جسم وبدن تامین کنند، یعنی جستجوی امر محالی را میکنند. درست مثل این است که یک نفر گرسنه باشد و برای سیر شدن او به یک نفر دیگر نان بدهیم: گر خورد نان این، نگردد سیر آن ور کشد بار این ، نگردد آن گران آری ، آنچه احتیاج روح را رفع میکند و به او قوت و نیرو می بخشد، آرامش و اطمینان می دهد ، ماده و مادیات نیست، معنویات است. آنچه در ظرف روح جای میگیرد علم و امید و ایمان و عشق است. انسان نمی تواند از راه پر کردن ظرفیت شکم و از راه به دست آوردن مقامات ظاهری روح خود را راضی و خشنود سازد ، یعنی حالتی را به وجود آورد که صد در صد از زندگی راضی باشد و به زندگی علاقه مند و دلگرم باشد زیرا مایه ی دلگرمی روح این امور نیست. اپیکور از دانشمندان بنام جهان است که در قرن چهارم قبل از میلاد می زیسته و در فلسفه ی زندگی نظریه ی خاصی دارد . اپیکور اصل زندگی را لذت میداند ، یعنی مقیاس خوبی و بدی را لذت می داند و میگوید: فقط آن چیزی خوب است که لذت بیشتری تولید کند ، و همین نظریه ی وی در باب لذت باعث شده است که عیاشی را اپیکوری نام نهاده اند. این دانشمند در عین حال اظهار عقیده می کند که تنها با عیاشیهای حاصل از می و معشوق و بازی و تفریح نمی توان به لذت کامل رسید؛لذت کامل آن وقتی به انسان دست میدهد که ظرفیت روح اشباع شودو ظرفیت روح با علم و کمال و عزت و مناعت اشباع می شود. به قول مولوی: راه لذت از درون دان نز برون احمقی دان جستن از قصر و حصون آن یکی در کنج زندان مست و شاد وان دگر در باغ ، ترش و بی مراد پی نوشت: ۱) از همه ی دوستای عزیزم که میان اینجا و خوشحالم میکنن ممنونم . اگه بدونن چقد خوشحال میشم که انقد دیر به دیر نمیان که. ۲) معمولا به این شکل مطالعه میکنم که یه موضوع خاص رو انتخاب و در موردش کتاب میخونم و در آخر یه نتیجه ی مختصر و مفید میگیرم.. ایندفعه موضوع مورد مطالعه زندگی شاد بود یهو وسطا روح رو انتخاب کردم و پیش رفتم تا اینکه این دو موضوع رو به هم ربط دادم و نتیجه اش شد غذای روح. گفتم شاید به درد دوستای گلم بخوره واسه همین اینجا نوشتمش. ۳)جالبه که پی نوشت از خود نوشته بلند بالاتر باشه !!! + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388 | ساعت1:0 | توسط فرید
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را
پ.ن: وقتی تصمیم گرفتم که سهم من از ۱۶ هزار صلوات چند تا باشه و رفتم تا به آزاده بگم قبلش به وب پرهام و نیما یه سر زدم و با اون خبر ناگوار برخورد کردم... نمیدونم ... پرهام عزیز روحت شاد ... خدا به بازمونده هات صبر بده. نیما جان شریکمان بدانید.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388 | ساعت13:3 | توسط فرید
مگه آفتاب همه جا نباید یکسان بتابه ؟!
حالا بعضیا خودشونو توو سایه میندازن که تقصیر این بیچاره نیست که . یا اصلا بارون! اون چیکار کنه بعضیا میرن زیر چتر. ااااه ه ه ه مگه نمیبینی دارم مینویسم بس کن دیگه!! گیرم که تو درست میگی و عشق سن نمیشناسه و هر موقع میتونه ... خب به من چه !! حالم داره به هم میخوره ... ممد حسن قاپوچی هم داره از سیاست میگه. داشتم میگفتم ... میدونی به نظرمن ... ولش کن حوصلم سر رفت. کاش اونی که بالاست یه کمم به من از اون حوصلش بده. چقد برا اینکه بندش آدم بشه حوصله به خرج میده و زود مجازات نمیکنه. ولی ما بنده هاش انگار که نه انگار(شما هم مثل من یاده ترانه ی منصور افتادین آیا؟) اونقد حال میداد الان توو این هوای آفتابی شومینه رو تا ته بازش کنی و بشینی پهلوش پشمک لقمه ای بخوری چقد خودمو به مرگ نزدیک میبینم... آخ چقد کاره نیمه تموم دارم من ... تازه حوصله ی هیچ کاری رو هم ندارم ... ای خدا آخه این کجاش انصافه آخه ... مگه من نخریدمش؟؟ خب چرا پس نمیدن یه کم ... قلبم داره با تپشش سینمو سوراخ سوراخ میکنه. وای اونقد کیف کردم 3 ساعت زل زده بودم به ثانیه شمار ساعت و ... تقریبا برا هر حالم یه شعر دارم واسه خوندن. اینم شرح حاله کنونیم من خراباتیم از من سخن یار مخواه گنگم از گنگ پریشان شده گفتار مخواه من که با کوری و مهجوری خود سرگرمم از چنین کور ، تو بینایی و دیدار مخواه فعلا همین!!! پ.ن: ندارد!! + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 | ساعت0:56 | توسط فرید
ساعتها را بگو بخوابند؛ بیهوده زیستن را که نیازی به شمارش نیست. + نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388 | ساعت16:56 | توسط فرید
|
من فرید، 23 ساله و مربی کودکان نا شنوا هستم.امیدوارم از مطالب من (عاشقانه، داستان،طنز،خاطره و ...) خوشتون بیاد و نظرات و انتقادهای قشنگتون رو برام بنویسید تا استفاده کنم. همه ی شما عزیزان رو به خدای بزرگ میسپرم و آرزوی موفقیت دارم براتون. . . . با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تعظیم فرود نیاورم... طراح قالب صفحه نخست ايميل نويسنده نوشته پيشين عناوين مطالب گذشته
سایت علمی آبنباتهای رنگی ستاره تمام پيوندها
هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته دوم خرداد 1388 هفته چهارم اردیبهشت 1388 هفته اوّل اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته دوم فروردین 1388 هفته اوّل فروردین 1388
مجتبی جون آیدای عزیز باروون عزیز مریم تنها دختر خسته شهر باران نلی هنرمند سالوش مسافر تنها نیومدی رفتم همه چیز 22 خرداد 88
scrollbar-face-color:ffffff; |